January 27th, 2007

درمان ندارم
برگ ها زرد می شوند
مرگ ها ابتدا بر کاغذ های سفید
نقش می بندند
سپس تن ها را سرد می کنند
آرام از پنجره به کوچه می روند
یادش بخیر
مرا در فرودگاه فقط نگاه کرد
سپس میان جمعیت و چمدان ها
گم شد
به فراموشی بهار رفتیم – تو نبودی
به فراموشی سفره های انبوه از نان رفتیم
تو نبودی
همه غرق برگ و پائیز بودند
در حقیقت به دنبال تو بودند
راستی تو کجا بودی
به گورستان هم که یک روز آدینه رفتم
نشانی از تو نبود
در یک روز بارانی به فرودگاه رفتم
نشانی از تو نبود
بسیار تقویم خریدیم تا روز تولد تو
تا روز مرگ تو را پیدا کنیم
تقویم ها را به آب سپردیم.
به خانه آمدیم
در آستانه ی در نشسته بودی
اما
ما را نمی شناختی
فقط دو سه بار خودت را صدا کردی
برگ ها از درختان ریختند
نمی توانم
آن روز را غمناک بدانم
روزی از عمر بود چون روزهای دیگر عمر
که هرگز تکرار نمی شد.
 

 

 

 
 احمدرضا احمدی

نوشته شده در دست خط دیگران | 1 نظر »
January 27th, 2007

برای زیستن هنوز بهانه دارم.
لبخند آن روز تو در باران و چشمان اشک آلود
تو در فرودگاه – من هنوز می توانم به قلبم که
فرسوده است فرمان بدهم که تو را دوست
داشته  باشد
به قلبم فرمان می دهم
میوه های زمستانی را برای تابستان
ذخیره کند
تا تو در تابستان از راه برسی
سبدهای میوه را که وصیتنامه ی من است
از زمین بی برکت و فرسوده برداری
 

از قلب بیمارم

می خواهم تا آمدن تو بتپد

احمد رضا احمدی

نوشته شده در دست خط دیگران | نظرات »
January 25th, 2007

چرا مرا
باظرف های شکسته مقایسه می کنی
من که هنوز می توانم تو را صدا کنم
من که هنوز برگ زرد را نشانه ی پائیز می دانم
تنها گاهی از نومیدی
با افسوس آهی می کشم
سپس پنجره را در سرما می بندم
هنوز تفاوت میوه های تابستانی و زمستانی را
می دانم
همان طور که میان اتاق ایستاده بودم
سال تحویل شد
دو سه پرنده پر زدند
سپس در افق گم شدند
سپس پیری من و تو آغاز شد 

 

 

 

احمدرضا احمدی

 

 

نوشته شده در دست خط دیگران | نظرات »
January 24th, 2007

 


 

از هر لیوانی که آب نوشیدم
طعم لبان تو و پائیزی
که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی
اما
چرا طعم لبان تو و پائیزی که تو در آن
گم شدی در خانه مانده بود
ما سرانجام توانستیم
پائیز را از تقویم جدا کنیم
اما
طعم لبان تو بر همه ی لیوان ها و بشقاب ها
حک شده بود
لیوان ها و بشقاب ها را از خانه بیرون بردم
کنار گندم ها دفن کردم
زود به خانه آمدم
تو در آستانه در ایستاده بودی
تو در محاصره ی لیوان ها و بشقاب ها مانده بودی
 

گیسوان تو سفید
اما
لبان تو هنوز جوان بود 

احمدرضا احمدی

نوشته شده در دست خط دیگران | نظرات »
January 15th, 2007

گونه

بوسه

و خدانگهدار آخرین

این بود سرانجام آن ادعای ماندنت

 

 محمدرضا پورمند – کتاب کاش تکرار نمی شدی – دارینوش بهار- 84

 

 

wish you were not repeated !

 

January 8th, 2007

 دوم اردیبهشت ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم مهر

این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده

فقط تو می دانی و من