حيف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پريده اند ازمن
از رفيقان راه می گويی ؟پيشتر ها بريده اند از من
هرچه دادند زود پس دادم هر چه می خواستند رو کردم
عشق را در سخاوتم روزی – به پشيزی خريده اند از من
کرمهائی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند
سالها پيش در بهاری سبز – ريشه هائی جويده اند از من
خشکی ام را بهانه می گيرند که رهايم کنند و در بروند
خودشان هم چه خوب می دانند – رگ به رگ خون مکيده اند از من
هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم
گریه هایی به من فروخته اند – خنده هائی خریده اند از من
پاک کردند رد پایم را که ندانی که کجا گرفتارم
بعد تا هر چه دور تر بشوند از من سمت دیگر دویده اند از من
چشم ها جور دیگری هستند – حرف ها روی دیگری دارند
وای هرجا که پا گذاشته اند قصه ای آفریده اند ازمن
مهدي فرجي
سلام. از مطالب سایتتون استفاده کردم. من عاشق این جور متن ها هستم. یه جورایی آرشیو دارم. به همون شیوه ی قدیمی… تو دفتر شعر!
نوشته شده توسط مهسا در ساعت 10:47 pm - 27th December, 2008