April 10th, 2007

تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت
اگرچه سحر صوت ات جذبه ی داوود با خود داشت
بهشت ات سبز تر از وعده شداد بود  اما
-برایم برگ برگ اش دوزخ نمرود با خود داشت
ببخشای اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعله ات در پیچ و تاب اش دود با خود داشت
“سیاوش”وار بیرون آمدی از امتحان گرچه
- دل “سودابه” سان اش هرچه آتش بود با خود داشت
مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو
بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت…

 

 

 

 

محمد علی بهمنی

 

نوشته شده در دست خط دیگران | نظرات »


نظرات



نظر دهید