با توام ای لنگر تسکین ! ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام

ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره شیرین !
با توام

ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !

ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ….
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هرچه هستی باش !

اما باش !

قیصر امین پور  

 

1 نظر »

 

تکرار گناه ما بود

مائی که از آئينه سخن می گفتيم…

به تطهير شيشه های دلمان قسم

ما در ابتدای خلقتمان به انکار رسيديم

آنگاه که عشق با انکار جان می گرفت…يادت هست؟

يادت هست کوچه باغ ترسهای مداومت از رعشه های عاشقانه سنجاب روحمان؟

و هر ثانيه تصورات کفشهايم آزارم می داد

وقتی به حرمت تو يک عمر در همان نقطه ی وداعت تنها ماند…يادت هست؟

يادت هست گفتی می آئی و سکوت می آوری؟!!!

يک عمر نيامدی و من بی تو به سکوت خو کرده ام…بی نشاط چشمهای بی قرار رفتن تو…

با من بگو ای نزديک ترين حادثه به آغاز دلدادگی آيا هنوز در حوالی روزها و شبهای شيرينت تحمل به ياد آوردن اسم کوچک من را داری؟!!!

به اغاز قصه های شيرين کودکانه قسم

به تکفير هر چه گلدان نمک باره

به تناسب دستهای دعاگر کودکان فقير

به هر چه با من غريبه است…

من سالهاست که دلم برای گلدان نداشته ام تنگ است

برايم دعا کنيد…

محمد رضا پورمند ۱۱ مهر ۱۳۸۴

 

نظرات »

سر در گم از شبانه هاي بيخوابگي

به دنبال تو مي آيم

در تابوتهاي خاطره… كه غسل تعميد را فراموش كردند

تا لذت گناه تا هميشه بر دوش كودكي هايم باشد

من با اين سن…هنوز گوشه اي از اتفاق بودنم را باور ندارم…سكانسهاي ناتمام در زندگيم كم نبوده است اما هيچ كدام سر دردآور تر از ليوان اب در پشت شيشه هاي ياس نبوده است

بي شك نمي داني كدامين ذهن از سردردهاي دائمش لذت مي برد زيرا تنها با سردرد است كه آن گوشه ي اتفاق بودن را فراموش مي كني

تقدير نوعي دست نوشته ي خاك خورده است كه ما هر 2000 سال يك بار مي آييم تا در لباس جديدي اتفاق بيفتيم…و خودمان را با روياهاي صادقه دور بزنيم تا نفهميم كه در فواصل كوتاه بودنمان جدا از تكرار … بيشتر از اين كه هستيم عمر نمي كنيم

من هميشه در پي توام حتي در خواب رهايت نمي كنم زيرا در عمق روح من طنابي وجود دارد كه از تار عنكبوت هم چسبنده تر است

پس خيال دور شدن را از سرت بيرون كن

من تا اخر اين فواصل با تو مي آيم

و در فاصله ي بعدي باز به تو مي رسم درست در همين لحظه.

تابوتهاي پوسيده ي نو آوري را رها كن

زندگي در تداوم رنج است…يك ان كه بدون رنج زندگي كني مي فهمي حيات تو به همين فكرهاي پوسيده ي روزانه ات بستگي دارد بدون رنج شور بختي شادمانه اي را تجربه مي كني كه سر از چاه تنفر در مي اورد

به تغييرات كوچك دوروبرت نگاه كن

قدت كوتاه تر مي شود اما هنوز اميد داري

اندامت نحيف تر مي شود اما هنوز تميد داري

موهايت ريزش پيدا مي كند اما هنوز اميد داري

دندانهايت عاریه مي شوند اما هنوز اميد داري

پاهايت واريس مي گيرند اما هنوز اميد داري

آمارهاي مرگ و مير در اثر مصرف مشروبات الكلي و سيگار بالا مي رود اما هنوز اميد داري

دوستهايت رهايت مي كنند تا در انزوا بپوسي اما هنوز اميد داري

خانواده ات از تو قطع اميد كرده اما تو هنوز اميد داري

معشوقه ات در بستر هم خوابگي كس ديگري در اوج لذت آه مي كشد…بي تعلق به گذشته اش … اما تو هنوز اميد داري

دور تسلسل زايشها و مرگها با تو و بدون تو تكرار مي شوند و تو هيچ كاره اي اما هنوز اميد داري

هر روز كه به بلوغ فكريت نزديك تر می شوی دوز قرصهاي خواب و سردردهاي كوفتيت بالا مي رود اما تو هنوز اميد داري

جامعه هر روز به بهانه هاي جديدالتاسيس تحقيرت مي كند اما تو هنوز اميد داري

به فكرهاي خود هم شك مي كني انگار با واقعيات موجو در تناقضند بي هيچ شباهتي با فواصل قبلی … اما هنوز اميد داري

مي تواني به من بگوئي به چه اميد داري؟

اين سوالي است كه وجه كمكيه به زور زنده داشتن آدم هاست.

اميد كلمه اي كه در تشابه اش با آرزو كمتر كسي شك مي كند

اما اميد كجا و آرزو كجا دو كلمه كه حتي در ساختار ذهني خواننده هم به جاي هم كمتر كاربرد دارد

آرزو را اين طور تعريف مي كنيم:چيزي كه با تمام وجود در طلب آن هستيم

و اميد نيرويي كه به ظاهر انگيزاننده اي براي رسيدن به آرزوست در حالي كه وسيله اي دروغين براي زنده نگهداشتن ماست مانند دستگاه اكسيژن براي يك بيمار مبتلا به نمي دانم چيچيك فلان پزشك صده ي 18 بعد از فواصله ممتد متصل به عصر حاضر ميلادي

مي بينيد حتي در اينجا هم شان انسان رعايت نمي شود ..اولين شرط احساس برتري نسبت به ساير موجودات چيست؟؟تفكر؟؟علم؟؟

ازكجا مي دانيد كه نهنگ فكر نمي كند اشرف مخلوقات است؟

هميشه اين خود ما هستيم كه در ذات خود و در فکر خود بهترينيم

همانطور كه گنجشك مادر فكر مي كند براي جوجه هايش بهترين مادر است

ديد ما مدام تغيير مي كند چه اگاهانه و چه نا اگاهانه

يادتان هست كودكي در شيطنتهاي كوچك روزمره مان شكل مي گرفت و اكنون هر كدام از ما شيطاني در وجودمان داريم كه ظلم و گناهان او را به پاي تقدير مي گذاريم و با اميد به چيزهاي موهوم پيش ساخته ادامه مي دهيم…يكي له مي شود..ما ادامه مي دهيم…يكي اميدش خورد مي شود ما ادامه مي دهيم…يكي ديوانه مي شود ما ادامه مي دهيم…يكي گونه اش با سيلي سرخ است ما ادامه مي دهيم…يكي………. تا آخرين نفس به حول و قوت اللهي شيطان ذاتمان پيش مي رويم تا وقفه ي بين فواصل …انتقال روح براي اف-ديسك مجدد و پارتيشن بندي جديد با حذف كليه ي حوادثي كه در اين فاصله رخ داده است…تو در اخرين ثانيه قبل از اين انتقال به كدام گناه خود فكر مي كني؟

من به تو فكر ميكنم.

محمدرضا پورمند زمستان ۸۴

1 نظر »

تالاپ.

ماه بر خانه ام می افتد.

ادامه باران همیشه زیبا نیست

همین طور ادامه ی رویاها….

نیستی

و این شب سرد و غمگین

ادامه ی سرمه ای است

که تو به چشمانت کشیده ای…

 

 

 

رسول یونان

نظرات »

نه امپراتورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام

و به جای او راه می روم

غذا می خورم

می خوابم و …

چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی !

 

رسول یونان

نظرات »

تونیستی 

اما من برایت چای می ریزم 

دیروز هم 

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم 

دوست داری بخند 

دوست داری گریه کن 

و یا دوست داری 

مثل آینه مبهوت باش 

مبهوت من و دنیای کوچکم 

دیگر چه فرقی می کند 

باشی یا نباشی 

من با تو زندگی می کنم. 

 

 

 

رسول یونان 

نظرات »

 براي ديوانه نويسي هاي شبانه ام …بهانه اي جز گلايه از تو ندارم
آيا مگر مي شود در اين روزها كه مرا به هزاره اي بودن عشق به مسلخ تمسخر مي كشند
دليل عاشق بودنم را كتمان كنم؟
آري به ذات پاك هر چه قاصدك سرگردان و به زلالي چشمهاي خيس اشك هر شبم
من سالهاست راه خانه ام را گم كرده ام…آنقدر دور شدم كه ديگه انگار توان برگشت را ندارم
تاب شروعي دوباره و خواندن سرود زندگي را
در همان سالهاي جواني عشق از دست دادم
مي دانم كه كساني كه اين متون سراسر تشويش را مي خوانند
به يقين مي رسند كه ديوانه ام
اما به خودت نگاه كن
تا اين زمان چند بار ته دلت لرزيده است يا دل كسي را لرزانده اي
به تعدادي كه دلت لرزيده حق با تو
و به تعدادي كه لرزانده اي حق با من.
خورجين خاطرات با تمامي سنگيني اش تا آخرين لحظه ي زندگي با توست
اي گل بهانه ي خودكشي هاي شبانه ام
اين گناه بر طوقه ي گردنت خواهد ماند
زيرا فرصت تغيير به گردنبند را به من ندادي
بارها مي گوييم كه اين كار به نفع او بود
جدايي فرصت درك بهتر را به او مي دهد
ما كه هر كاري توانستيم كرديم
ديگر از پسش بر نمي آييم
ديوانه بود
اما يك بار نمي گوييم با اين حادثه فرصت يك عمر دلدادگي را از او ستانديم تا در همان كوچه ي منتهي به قتل نفس در دوراهي رنج و خلاصي…سرگردان يك تصميم بماند
شايد يك آن ديگر و شايد تا پايان عمر.
دعايتان مي كنم هيچ گاه فرصت عاشق بودن را از كسي نگيريد
تا او يك عمر جهان را با جداره ي خاكستريش نبيند.
دعايتان مي كنم كه پايدارترين عشق ها نصيبتان شود و كسي كه از من گذشت پايدارتر از پيش زندگي كند.
 
دعايم كنيد به سلام عطر آويشن
دعايم كنيد به كوچه هاي دلباختگي هاي كودكانه ام
دعايم كنيد به بازگشت از دو راهي او
دعايم كنيد به فكر هاي طلايي قبل از اتفاق
دعايم كنيد به خط نوشته هايي كه هيچ گاه به دستش نرسيد
دعايم كنيد به اعتبار پاره پاره هاي دلم
دعايم كنيد به پل هاي برگشت به كودكي
فكر كنم.
دعايم كنيد بي اعتبار عشق نميرم كه در اين جهان تنها مانا خاطره ايست كه در ياد ديگران ثبت مي كنيم.

1 نظر »

سلسله ی  موی تو
مرا می رساند
به پیش از همه ی سلسله های تاریخ

تاریخِ پیش از سلسله ها
تاریخِ وسوسه ی  تو بود

. . . وسوسه ی  تو بود
که من درزمین ماندم
و
 از زخمِ نگاهت
تنهائی را آفریدم 
تنهائی
آشیانه ی امنِ پرنده ی بی تابِ شدن
تجسمِ نَفَس
تنفسِ جسم

 

 

 

فرشاد معتضدي

نظرات »

تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت
اگرچه سحر صوت ات جذبه ی داوود با خود داشت
بهشت ات سبز تر از وعده شداد بود  اما
-برایم برگ برگ اش دوزخ نمرود با خود داشت
ببخشای اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعله ات در پیچ و تاب اش دود با خود داشت
“سیاوش”وار بیرون آمدی از امتحان گرچه
– دل “سودابه” سان اش هرچه آتش بود با خود داشت
مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو
بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت…

 

 

 

 

محمد علی بهمنی

 

نظرات »


  
رد پا چيز خوبي است
دانه پاشيده‌ام تا بيايي.
 
گوش كن: تق
تق تتق تق
حس موسيقي‌ات را بياور
من همين گوشه‌ام
                        پاي اين كاجهاي مطبّق.
 
شعرهايم
ـ واژه در واژه ـ
يك رد پا بيشتر نيست.
 
شعرهايي كه سوراخ سوراخ
بر تن كاجها خالكوبي است.
 
گوش كن: تق تتق تق.
 
واژه پاشيده‌ام
                   تا بيايي
رد پا چيز خوبي است.
 
سيدعلي ميرافضلي

3 نظر »