بخند
خنده حق توست
تا معجزه ي لبهايت
تداوم اميد باشد برايم
تا روبروي دلم
تصویر تبسم یک عبور
در سراسيمگي چالهاي گونه ات
براي يک عمر عاشقي
…بس باشد

تشريح کدام شعري که هر چه مي نويسمت
باز ، شعله به شعله
اجاق اشتياق را
: به واسطه ي مفهوم

بودنت

پر مي کني
هر بار که بي طاقتت مي شوم
با همين اشاره هاي لجوج
مي نويسمت
و آنقدر اين لجاجت الفاظ
محکمم مي کند به عشق
که نمي دانم
!اين شعر ها کجا تمام مي شوند

دیدگاه‌ها برای تهران – هفتم ارديبهشت ماه يکهزارو سيصد و نود بسته هستند

سلام به همه ي دوستان
شايد خيلي از شما مجله الكترونيكي شعر (وازنا) رو بشناسيد مجله اي كه مي شه گفت يكي از بهترين مجله هاي اينترنتي در مورد شعر و داستان فارسي و شعر و داستان جهان هستش .
امروز من اين افتخار و دارم كه به اطلاعتون برسونم در شماره جديد اين مجله (دي ماه 87) كه همزمانه با تولد هستي و چيستي شعر من ، كتاب من رو معرفي كردن كه جا داره از آن مجله سپاس گذاري كنم اميدوارم كه زودتر مجموعه دوم شعر من هم به طبع برسه.خيلي دوستتون دارم.لينك معرفي كتاب من در مجله مورد اشاره در زير آمده است

براي ورود اينجا كليك كنيد

26 نظر »

 

تکرار گناه ما بود

مائی که از آئينه سخن می گفتيم…

به تطهير شيشه های دلمان قسم

ما در ابتدای خلقتمان به انکار رسيديم

آنگاه که عشق با انکار جان می گرفت…يادت هست؟

يادت هست کوچه باغ ترسهای مداومت از رعشه های عاشقانه سنجاب روحمان؟

و هر ثانيه تصورات کفشهايم آزارم می داد

وقتی به حرمت تو يک عمر در همان نقطه ی وداعت تنها ماند…يادت هست؟

يادت هست گفتی می آئی و سکوت می آوری؟!!!

يک عمر نيامدی و من بی تو به سکوت خو کرده ام…بی نشاط چشمهای بی قرار رفتن تو…

با من بگو ای نزديک ترين حادثه به آغاز دلدادگی آيا هنوز در حوالی روزها و شبهای شيرينت تحمل به ياد آوردن اسم کوچک من را داری؟!!!

به اغاز قصه های شيرين کودکانه قسم

به تکفير هر چه گلدان نمک باره

به تناسب دستهای دعاگر کودکان فقير

به هر چه با من غريبه است…

من سالهاست که دلم برای گلدان نداشته ام تنگ است

برايم دعا کنيد…

محمد رضا پورمند ۱۱ مهر ۱۳۸۴

 

نظرات »

سر در گم از شبانه هاي بيخوابگي

به دنبال تو مي آيم

در تابوتهاي خاطره… كه غسل تعميد را فراموش كردند

تا لذت گناه تا هميشه بر دوش كودكي هايم باشد

من با اين سن…هنوز گوشه اي از اتفاق بودنم را باور ندارم…سكانسهاي ناتمام در زندگيم كم نبوده است اما هيچ كدام سر دردآور تر از ليوان اب در پشت شيشه هاي ياس نبوده است

بي شك نمي داني كدامين ذهن از سردردهاي دائمش لذت مي برد زيرا تنها با سردرد است كه آن گوشه ي اتفاق بودن را فراموش مي كني

تقدير نوعي دست نوشته ي خاك خورده است كه ما هر 2000 سال يك بار مي آييم تا در لباس جديدي اتفاق بيفتيم…و خودمان را با روياهاي صادقه دور بزنيم تا نفهميم كه در فواصل كوتاه بودنمان جدا از تكرار … بيشتر از اين كه هستيم عمر نمي كنيم

من هميشه در پي توام حتي در خواب رهايت نمي كنم زيرا در عمق روح من طنابي وجود دارد كه از تار عنكبوت هم چسبنده تر است

پس خيال دور شدن را از سرت بيرون كن

من تا اخر اين فواصل با تو مي آيم

و در فاصله ي بعدي باز به تو مي رسم درست در همين لحظه.

تابوتهاي پوسيده ي نو آوري را رها كن

زندگي در تداوم رنج است…يك ان كه بدون رنج زندگي كني مي فهمي حيات تو به همين فكرهاي پوسيده ي روزانه ات بستگي دارد بدون رنج شور بختي شادمانه اي را تجربه مي كني كه سر از چاه تنفر در مي اورد

به تغييرات كوچك دوروبرت نگاه كن

قدت كوتاه تر مي شود اما هنوز اميد داري

اندامت نحيف تر مي شود اما هنوز تميد داري

موهايت ريزش پيدا مي كند اما هنوز اميد داري

دندانهايت عاریه مي شوند اما هنوز اميد داري

پاهايت واريس مي گيرند اما هنوز اميد داري

آمارهاي مرگ و مير در اثر مصرف مشروبات الكلي و سيگار بالا مي رود اما هنوز اميد داري

دوستهايت رهايت مي كنند تا در انزوا بپوسي اما هنوز اميد داري

خانواده ات از تو قطع اميد كرده اما تو هنوز اميد داري

معشوقه ات در بستر هم خوابگي كس ديگري در اوج لذت آه مي كشد…بي تعلق به گذشته اش … اما تو هنوز اميد داري

دور تسلسل زايشها و مرگها با تو و بدون تو تكرار مي شوند و تو هيچ كاره اي اما هنوز اميد داري

هر روز كه به بلوغ فكريت نزديك تر می شوی دوز قرصهاي خواب و سردردهاي كوفتيت بالا مي رود اما تو هنوز اميد داري

جامعه هر روز به بهانه هاي جديدالتاسيس تحقيرت مي كند اما تو هنوز اميد داري

به فكرهاي خود هم شك مي كني انگار با واقعيات موجو در تناقضند بي هيچ شباهتي با فواصل قبلی … اما هنوز اميد داري

مي تواني به من بگوئي به چه اميد داري؟

اين سوالي است كه وجه كمكيه به زور زنده داشتن آدم هاست.

اميد كلمه اي كه در تشابه اش با آرزو كمتر كسي شك مي كند

اما اميد كجا و آرزو كجا دو كلمه كه حتي در ساختار ذهني خواننده هم به جاي هم كمتر كاربرد دارد

آرزو را اين طور تعريف مي كنيم:چيزي كه با تمام وجود در طلب آن هستيم

و اميد نيرويي كه به ظاهر انگيزاننده اي براي رسيدن به آرزوست در حالي كه وسيله اي دروغين براي زنده نگهداشتن ماست مانند دستگاه اكسيژن براي يك بيمار مبتلا به نمي دانم چيچيك فلان پزشك صده ي 18 بعد از فواصله ممتد متصل به عصر حاضر ميلادي

مي بينيد حتي در اينجا هم شان انسان رعايت نمي شود ..اولين شرط احساس برتري نسبت به ساير موجودات چيست؟؟تفكر؟؟علم؟؟

ازكجا مي دانيد كه نهنگ فكر نمي كند اشرف مخلوقات است؟

هميشه اين خود ما هستيم كه در ذات خود و در فکر خود بهترينيم

همانطور كه گنجشك مادر فكر مي كند براي جوجه هايش بهترين مادر است

ديد ما مدام تغيير مي كند چه اگاهانه و چه نا اگاهانه

يادتان هست كودكي در شيطنتهاي كوچك روزمره مان شكل مي گرفت و اكنون هر كدام از ما شيطاني در وجودمان داريم كه ظلم و گناهان او را به پاي تقدير مي گذاريم و با اميد به چيزهاي موهوم پيش ساخته ادامه مي دهيم…يكي له مي شود..ما ادامه مي دهيم…يكي اميدش خورد مي شود ما ادامه مي دهيم…يكي ديوانه مي شود ما ادامه مي دهيم…يكي گونه اش با سيلي سرخ است ما ادامه مي دهيم…يكي………. تا آخرين نفس به حول و قوت اللهي شيطان ذاتمان پيش مي رويم تا وقفه ي بين فواصل …انتقال روح براي اف-ديسك مجدد و پارتيشن بندي جديد با حذف كليه ي حوادثي كه در اين فاصله رخ داده است…تو در اخرين ثانيه قبل از اين انتقال به كدام گناه خود فكر مي كني؟

من به تو فكر ميكنم.

محمدرضا پورمند زمستان ۸۴

1 نظر »

 براي ديوانه نويسي هاي شبانه ام …بهانه اي جز گلايه از تو ندارم
آيا مگر مي شود در اين روزها كه مرا به هزاره اي بودن عشق به مسلخ تمسخر مي كشند
دليل عاشق بودنم را كتمان كنم؟
آري به ذات پاك هر چه قاصدك سرگردان و به زلالي چشمهاي خيس اشك هر شبم
من سالهاست راه خانه ام را گم كرده ام…آنقدر دور شدم كه ديگه انگار توان برگشت را ندارم
تاب شروعي دوباره و خواندن سرود زندگي را
در همان سالهاي جواني عشق از دست دادم
مي دانم كه كساني كه اين متون سراسر تشويش را مي خوانند
به يقين مي رسند كه ديوانه ام
اما به خودت نگاه كن
تا اين زمان چند بار ته دلت لرزيده است يا دل كسي را لرزانده اي
به تعدادي كه دلت لرزيده حق با تو
و به تعدادي كه لرزانده اي حق با من.
خورجين خاطرات با تمامي سنگيني اش تا آخرين لحظه ي زندگي با توست
اي گل بهانه ي خودكشي هاي شبانه ام
اين گناه بر طوقه ي گردنت خواهد ماند
زيرا فرصت تغيير به گردنبند را به من ندادي
بارها مي گوييم كه اين كار به نفع او بود
جدايي فرصت درك بهتر را به او مي دهد
ما كه هر كاري توانستيم كرديم
ديگر از پسش بر نمي آييم
ديوانه بود
اما يك بار نمي گوييم با اين حادثه فرصت يك عمر دلدادگي را از او ستانديم تا در همان كوچه ي منتهي به قتل نفس در دوراهي رنج و خلاصي…سرگردان يك تصميم بماند
شايد يك آن ديگر و شايد تا پايان عمر.
دعايتان مي كنم هيچ گاه فرصت عاشق بودن را از كسي نگيريد
تا او يك عمر جهان را با جداره ي خاكستريش نبيند.
دعايتان مي كنم كه پايدارترين عشق ها نصيبتان شود و كسي كه از من گذشت پايدارتر از پيش زندگي كند.
 
دعايم كنيد به سلام عطر آويشن
دعايم كنيد به كوچه هاي دلباختگي هاي كودكانه ام
دعايم كنيد به بازگشت از دو راهي او
دعايم كنيد به فكر هاي طلايي قبل از اتفاق
دعايم كنيد به خط نوشته هايي كه هيچ گاه به دستش نرسيد
دعايم كنيد به اعتبار پاره پاره هاي دلم
دعايم كنيد به پل هاي برگشت به كودكي
فكر كنم.
دعايم كنيد بي اعتبار عشق نميرم كه در اين جهان تنها مانا خاطره ايست كه در ياد ديگران ثبت مي كنيم.

1 نظر »

خوب بودم 

وقتی که بودی 

 

حالا که رفتی 

از پریشونیام که بگذرم 

بازم به خودم نمی رسم 

آخه همرات اومدم 

اومدم نکنه تو غروب و غربت و غبارای اونور رسیدنت 

یه وقت دلت هوای اونروزی رو کنه 

که با هم خوب بودیم 

 

باهات اومدم ، هر جا که رفتی 

هرجا که بودی و انگار من رو نداشتی 

باورت نمی شه اگه بگم ، چه شبایی اشکاتو برات با برگ کتابم پاک کردم که نکنه 

کسی تو گیر و دار هق هقت بیاد و بفهمه که باز یاد من اوفتادی 

 

کنارت بودم 

حتی اونروزی که دیگه گفتی : 

عشق من تموم 

جونت آزاد 

یادته؟ 

هی می گفتی : اون که دیگه نیست 

اون که کسی نبود 

اون که مرد … ولی من جلوت بودم 

پیشت 

زنده 

یادته روز اول 

یادته گفتم : دوست دارم / بارون اومد 

گفتی : خدا فهمید … ازش بپرسم ؟؟؟ 

 

بپرس ! 

به همون نیمکت توی باغ قسم 

هر موقع بارون میاد 

با هر ضربه اش رو دلم 

بوی تموم رزایی که برات چیدم 

بوی تموم حرفایی که بهت نگفتم 

بوی عطر جوهری کتابت 

همه و همه 

سرریز می شه تو دلم و انگار 

انگار یه نفر می گه 

یه روز میای 

میای و می شینی 

رو نزدیکترین نیمکت به من و از ترس اشکات 

عینک دودی می زنی … 

 

3 نظر »

به حسهايت شک کن مرد
به خرد شدن انگشتهاي غرورت
ببين به دو ، سه سال دوري ، خودت را باختي !!
ببين چه ساده و به سادگي
فراموشي وجودت را حذف کرد !!
انگار نه انگار کسي بودي
انگار نه انگار ، بودي .

اين تناسخ ، اين سرازيري ، اين تدفين چشمهايت
آغاز نبودني بزرگ است، در بودني کوچک
ببين بودنت را به نبودنش فروختي و او رفت !!!

آنقدر خيس آرزو بودي
آنقدر قطره هاي بودنش خيست کرد
که يادت رفت ، او با چتر تو خيس نمي شد
چترت را برد…..
و باد وزيدن گرفت
استخوانهايت به لرزه افتادند

از پا که افتادي ، مسيرش را کج کرد تا حتي نبيندت.
خيس بودي و سرما…
بي چتر بودي و باد
آنقدر ماندي ، آنقدر حول و حوش پيمانت ماندي
تا استخوانهايت پودر شد ، شکست .

حالا کنار اينهمه خاطره
منتظر چه اي ؟
سلامي ؟ لبخندي ؟
بوسه اي ؟
نه ! اينجا کسي رد نمي شود
چهارراه هاي وجودت
خالي خاليست
پرنده که هيچ ، قاصدکي هم پر نمي زند.
اينجا جايي براي ماندن ندارد
هوايي نيز.
بايد رفت اما کجا ؟!!
بايد رفت
بايد رفت
سالهاست هر روز مي گويم بايد رفت و … نمي روم.
آخر اينجا کنار اينهمه خاطرات باراني
کنار اين درختان آرزو …
روبروي دلم ،
شرمسارم از براي نبودنت.

کاش خداحافظي نکرده ، مي رفتي.

محمدرضا پورمند 16/11/1385

1 نظر »

گونه

بوسه

و خدانگهدار آخرین

این بود سرانجام آن ادعای ماندنت

 

 محمدرضا پورمند – کتاب کاش تکرار نمی شدی – دارینوش بهار- 84

 

 

wish you were not repeated !

 

3 نظر »

 دوم اردیبهشت ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، نهم مهر

این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده

فقط تو می دانی و من

2 نظر »

جایی برای پیوند صبح با چشمهای تو

اولین نگاه

اولین نوازش زرد رنگ خورشید

اولین نکوهش برگهای پیاده رو

اولین سلام

… نثار تو باد !

 

سلامی دوباره می کنم به این گوشه ی دلم که ماه ها بود خاک می خورد و غفلتم را نظاره می کرد…

سلام می کنم به شما رهگذری که می آیی و می خوانی و می روی…

شاید ماندن حدیث ساده ای نیست ما همگی در آمد و شدیم.برای تفهیم دردهای ریز عقده های درشت … هذیانهای مربوط ، بحثهای نا مربوط.

حالا که آمدیم … پس هراز گاهی کنار گوشه ی دلمان بشینیم و برایش آواز بخوانیم … من می نویسم . تو بخوان . همه گوش می کنیم.

1 نظر »