تکرار گناه ما بود

مائی که از آئينه سخن می گفتيم…

به تطهير شيشه های دلمان قسم

ما در ابتدای خلقتمان به انکار رسيديم

آنگاه که عشق با انکار جان می گرفت…يادت هست؟

يادت هست کوچه باغ ترسهای مداومت از رعشه های عاشقانه سنجاب روحمان؟

و هر ثانيه تصورات کفشهايم آزارم می داد

وقتی به حرمت تو يک عمر در همان نقطه ی وداعت تنها ماند…يادت هست؟

يادت هست گفتی می آئی و سکوت می آوری؟!!!

يک عمر نيامدی و من بی تو به سکوت خو کرده ام…بی نشاط چشمهای بی قرار رفتن تو…

با من بگو ای نزديک ترين حادثه به آغاز دلدادگی آيا هنوز در حوالی روزها و شبهای شيرينت تحمل به ياد آوردن اسم کوچک من را داری؟!!!

به اغاز قصه های شيرين کودکانه قسم

به تکفير هر چه گلدان نمک باره

به تناسب دستهای دعاگر کودکان فقير

به هر چه با من غريبه است…

من سالهاست که دلم برای گلدان نداشته ام تنگ است

برايم دعا کنيد…

محمد رضا پورمند ۱۱ مهر ۱۳۸۴

 

نظرات »


نظرات


متاسفانه فرصت نظر دادن درباره‌ی این مطلب پایان یافته است.