به حسهايت شک کن مرد
به خرد شدن انگشتهاي غرورت
ببين به دو ، سه سال دوري ، خودت را باختي !!
ببين چه ساده و به سادگي
فراموشي وجودت را حذف کرد !!
انگار نه انگار کسي بودي
انگار نه انگار ، بودي .

اين تناسخ ، اين سرازيري ، اين تدفين چشمهايت
آغاز نبودني بزرگ است، در بودني کوچک
ببين بودنت را به نبودنش فروختي و او رفت !!!

آنقدر خيس آرزو بودي
آنقدر قطره هاي بودنش خيست کرد
که يادت رفت ، او با چتر تو خيس نمي شد
چترت را برد…..
و باد وزيدن گرفت
استخوانهايت به لرزه افتادند

از پا که افتادي ، مسيرش را کج کرد تا حتي نبيندت.
خيس بودي و سرما…
بي چتر بودي و باد
آنقدر ماندي ، آنقدر حول و حوش پيمانت ماندي
تا استخوانهايت پودر شد ، شکست .

حالا کنار اينهمه خاطره
منتظر چه اي ؟
سلامي ؟ لبخندي ؟
بوسه اي ؟
نه ! اينجا کسي رد نمي شود
چهارراه هاي وجودت
خالي خاليست
پرنده که هيچ ، قاصدکي هم پر نمي زند.
اينجا جايي براي ماندن ندارد
هوايي نيز.
بايد رفت اما کجا ؟!!
بايد رفت
بايد رفت
سالهاست هر روز مي گويم بايد رفت و … نمي روم.
آخر اينجا کنار اينهمه خاطرات باراني
کنار اين درختان آرزو …
روبروي دلم ،
شرمسارم از براي نبودنت.

کاش خداحافظي نکرده ، مي رفتي.

محمدرضا پورمند 16/11/1385

1 نظر »


نظرات


  1. ……, va che nazdik ast in hese shekastane ghoror be delam

    نوشته شده توسط rira در ساعت 2:01 ب.ظ - 13th فوریه, 2007